تبليغاتX
نوشته های فیزیکی،فلسفی و ادبی یک دیوانه
نه فیزیکیه نه فلسفی نه ادبی !

همزمان چند تا وبلاگ دارم ! اینجا که می نویسم دوس ندارم کسی منو بشناسه !

چون خیلی خیلی خصوصیه !

باید بعضی چیزارو مدام به خودم یادآوری کنم تا ملکه ی ذهنم شه!

فشار عصبیم گاهی خیلی می زنه بالا به حدی که اسپاسم روده می گیرم ..

من باید سالم باشم ! چون راه سختیو در پیش دارم و انتظارم از زندگی زیاده

از خودمم همین طور و فکر می کنم یه آدم نسبتا سالم بهتر می تونه به اهدافش برسه

هدف من در مورد فیزیکه ... و فلسفه ی زندگی ...

اینکه چرا اینجاییم ؟ قبلا کجا بودیم ؟ به کجا می ریم و آیا خدایی وجود داره ؟

چقدر از دانشمندا زحمت کشیدن و یه چیزایی به دست آوردن اما کارشون نا تمامه

و دادن به دست ما آدمهایی که امروز ساکن دنیاییم...

منم فکر نکنم بتونم کارو کامل تمام کنم

اما امیدوارم حداقل در حد اینشتین که کارهای مایکلسون - مورلی- پوانکاره-مینکوفسکی-لورنتز و...

رو جمع بندی کرد جمع بندی از نظریه ای داشته باشم ...

تا حالا به نظریات مختلفی نگاه کردم . با بعضی از اشکالهاشون آشنائم

با اینکه کارشناسی می خونم خیلی چیزا می دونم و مهمتر از همه اینه که من عاشق فیزیکم !

یه آدمی توی زندگیم پیدا شده که هم منو اذیت می کنه هم خودشو...

اما با یه دختره دیدمش ! نمی دونم چرا انقدر تحت تاثیر این آدم قرار گرفتم !

می دونم خل و چلم ! اشکال نداره :دی .

این آدم 4 ماه جلوی چشمم بود اما هیچ وقت فکر نمی کردم از 28 دی بهش حسی پیدا کنم

وقتی منو می بینه حالش عوض می شه

رنگش می پره و اگر بخواد حرف بزنه لال می شه ...

با تمام وجود حس می کنم که نسبت به من حس داره ...

لعنت بهش اگر حلقه شو دیده بودم ( حلقه نداره ) هیچ وقت

به خودم اجازه نمی دادم بهش فکر کنم ...

اصلا فکرشو نمی کردم زندگی منو به این سمت ببره

زندگی خیلی غیرقابل پیش بینیه!

خیلی عجیبه ... من تو کف زندگیم !

می خواستم یه جای جدید ساکن شم و تنها زندگی کنم اما تا اردیبهشت نمی تونم !

چون یهو عقب افتاد اولش عصبانی شدم اما حالا خوشحالم چون شرایط

روحیه ای که دارم اجازه نمی ده تنها باشم !

اول باید تکلیفمو با این پسره معلوم کنم که همه ش چشمش دنبال منه ...

ما دخترای ایرانی خیلی با خارجیا فرق داریم ! واقعا تعجب بر انگیزه !

ممکنه من به راحتی وابسته بشم ! بدون اینکه دست یارو بهم بخوره اما

دختر خارجی مست می کنه و رابطه ی جنسی برقرار می کنه بعدش به پسره می گه

برو پی کارت ! انگار هیچ وابستگی ای وجود نداره !

دختر خارجی وقتی می شنوه یکی بهش می گه عاشقتم در می ره !

اما قند توی دل دختر ایرانی آب می شه ؟!

این چه مملکت و فرهنگ و دینیه ؟ واقعا عجیبه !

حتی اگر تصمیم بگیرم اینا رو در خودم عوض کنم ،

با این چند دهه زندگی بین این مردم و خو گرفتن با این فرهنگ داغون ...چند سال طول می کشه ...

می خوام به یه نکته ی روانشناسی اشاره کنم:

یکی از بزرگترین بدبختی های ما آدمها ترس از اتفاق افتادن چیزهاییه که

احتمال وقوعشون خیلی کمه ... این استرس مارو تباه می کنه !

منم داره تباه می کنه چون بر می گرده به باید و نبایدها ...

من باید ازدواج کنم

من باید لاغر باشم

من باید حتما فلان کنم و بهمان کنم....

یکی از راه حلهای روانشناسی ای که در این بین ارائه می شه اینه که

از خودمون بپرسیم : اگر اینطور نشه چی می شه ؟؟؟

معمولا بدترین جواب رو می دیم ...

جوابهای ترسناک ...

خیلی خلاصه و مبهم گفتم تا برای خودم مرور شه ...

من می ترسم که درگیر کسی بشم که زن داره

و مدام آزارم بده ... و موجب ضربه ی روحی و جسمی و درسی بشه ...

چون به اندازه ی کافی دانشگاه واسه موندنم بهم اوانس داده !

البته دانشگاه دولتیه اما خوب اصلا تحفه نیست !

فقط یه استاد دارم که به خاطرش حاضرم اینجا بمونم ...

وی من ته قلبم حس می کنم حتی اگر عاشق این ادم بشم ،

بازم می تونم درسمو نگه دارم . ترم پیش این کارو کردم !

بازم می تونم . می خوام سعی کنم به خودم مسلط باشم و به خودم حق بدم

1 ماه که از آشنایی من با این آدم می گذشت ، همین چند وقت پیش ،

یه بهانه جور کردم رفتم باهاش حرف بزنم که هم ببینم اصلا اهل معاشرت هست یا نه

هم اینکه ترسم بریزه و بعدش به خودم افتخار کنم ! :))

رفتم سراغش خیلی آروم باهاش حرف زدم . سلام کردم و گفتم

آقا من اسم شمارم نمی دونم ! یارو ابروهاش رفت تو هم رنگش شد عین زردچویه !!!

اصن کف کردم ! دیدم لال شده اصن حتی اسمشو نمی گه ! بعد به زور باهام حرف زد

آخرشم فضلی می کرد ببینه قضیه چیه ... و بعدش جونش در آمد خدافظی کرد

دوستم گف بعد از حرف زدن با من زنگ زده به یکی هی خنده عصبی می کرده چرت و پرت می گفته

چون اصولا آدم خندانی نیست ...

اینکه از من فرار می کنه 2 تا دلیل می تونه داشته باشه :

شاید متعهد شده و نمی خواد به زنش خیانت کنه و می ترسه بیش از این دلش واسه من بره !

یا چون یه جورایی با هم فرق می کنیم ، نمی خواد درگیر من بشه...

البته من واقعا حس می کنم درگیر منه ...

همه ش از خودم می پرسم این بابا از کجا پیدا شد ؟

به خودم می گم بابا جان اصن توی برنامه نبود ... بعد می گم احمق کدوم برنامه ؟

ظاهرا یه عده برنامه ی دیگه ای برای من دارن ...

اون شاید خدا باشه یا چیزی مشابه اون یا نمی دونم !!!

ولی خوشحالم از اینکه جرات کردم باهاش حرف زدم

و من ادم ترسوئه و ضعیفه نبودم ! اون بود ! اونی که تازه ادعاش می شه ...

و خوشم می یاد بالاخره یاد گرفتم یکم خودمو بگیرم !

اینا داره اثر می ذاره ... بعد از آخرین رابطه ای که داشتم احساس می کنم

دارم منطقی رفتار می کنم و این ادم چه متاهل باشه چه نباشه ،

می تونه یه نمونه باشه از مردی که جلوی پای من قرار گرفته و از من خوشش می یاد!

چیزی که الآنم دورو برم زیاده ! من باید یاد بگیرم چطور رفتار کنم

چون توی روابط قبلیم هم اشتباه کردم ... و گند زدم در واقع ! و همین شد که اصلا نشد که نشد !

این رو می شه به چشم یه آزمایش بهش نگاه کرد.

باید آرامش خودمو حفظ کنم و نترسم . من فکر می کنم می تونم ادامه بدم و درس بخونم

هیچی نباید مانع این شه . فردا به یکی می گم که آمار این بابا رو در بیاره ببینه دختری که باهاشه

زنشه یا نه ! خودم نمی دونم واقعا ! دختره حلقه داره این نداره !!!

نمی فهمم قضیه چیه ؟!!!!!!

ولی توی این مدت کوتاه بعضی چیزارو تست زدم .

من آدمی بودم که ممکن بود 3 ماه بدوئم که مطمئن شم طرف منو دوست داره !!

اما این بابا 3 سوت فهمید! بقیه هم فهمیده بودن ! دختر اشارات کوتاه و اجمالی هم

اگر بکنه کافیه ! طرف شستش خبردار می شه . من قبلا اینطوری فکر نمی کردم

چون قبلا مردونه رفتار می کردم ! من یه دخترم ! اما تمایل داشتم دنبال یه مرد راه بیفتم

و عاشقانه رفتار کنم و غرورمو بذارم زیرم و هر کاری انجام بدم اگر عاشق شدم !

البته فکر می کنم کار من انسانیه ... اما با این قضیه توی جامعه ی ما مشکل دارن !

ممکنه طرف فکر کنه من بی ارزشم که اینطوری می دوئم دنبالش ...

من اشتباه می کردم ... اما این باید بهم ثابت می شد و قیمت گزافی بابتش پرداختم ...

فردا می رم که آمار بگیرم

ممکنه شبا قبل از خواب صدای خودمو ضبط کنم و فرداش توی راه دانشگاه

صدامو گوش کنم تا استرس نگیرم و این حرفا رو به خودم یادآوری کنم

من دارم انگار می رم میدون جنگ :))

دقیقا همینه ! زندگی میدون جنگه !

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:12  توسط آلبرتا  | 

سلام٬به خودم و مخاطبی که بعیده بخونه.

حالم اصلا خوب نیست!چون امشب حس کردم

عشقم داره از دست می ره...

شایدم از دست نره!اما احتمالش زیاده...واسه همین

گفتم یه فکری بکنم واسه ش...

دارم الآن فکر می کنم.دوستم می گه راهش

اینه که دنبال یه عشق جدید باشم و تا پیدا شدن

اونی که واقعا مال منه و لیاقتم رو داره تمام تلاشمو بکنم...

در حال حاضر نظری ندارم!

یکم باید صبر کنم.ببینم حلقه ی زرد و شیرینی می بینم یا نه.

من صداقت به خرج دادم.از خودگذشتگی کردم اما انگار

اون آدم لیاقتشو نداشت.

بهش درست گفتم...من توی انتخابم انگار اشتباه کردم...

نمی خوام بیشتر از این کشش بدم.

یه سوال واسه م مطرحه که فکر کنم زمان خیلی زیادی

ازم بگیره :

خدایی وجود داره؟

فیزیک و فلسفه و عرفانو دارم زیر و رو می کنم...

چیزای خیلی زیادی پیدا کردم.برام عجیبه این همه پیشرفت.

به زودی سعی می کنم نقد کنم مسائلو.

روزهای سردی در پیش داریم...برف و اینا :دی

یه رمان خریدم از ناباکوف به نام ماری :)

اولش ترسیدم بخرم یاد فیلم لولیتا افتادم!

آدم احساس می کنه از درون می شکنه ته فیلم!

مقدمه ی کتاب ماری هم می گه اینم از اون تیپاس که

آدمو داغون می کنه!بالاخره چند صفحه شو شروع کردم!

از پائولو هم یه چیزایی خریدم.مکتوب و کیمیاگر.البته کیمیاگر

رو قبلا خونده بودم اما دادمش رفت

مجبور شدم یه نوشو بخرم!فکر کنم به دردم بخوره.

از شنبه می رم دانشگاه!خیلی دلم می خواد کلاس ۱۰ تا ۱۲

رو بپیچونم و برم سر فلسفه ی کوانتوم!چون سرم درد می کنه

واسه این دیوونه بازیا ...دوست دارم از کوانتومو نسبیت و

فلسفه اینجا بگم!بعضی حرفام انقدر خصوصیه که نمی خوام

کسی منو بشناسه!اما واسه بعضیاش می خوام منو بشناسن و

بخونن و نظر بدن!تا حالا که کسی اینجا نظر نداده...بیشتر برام جنبه ی

خاطره داره این وضعیت.

امشب به طرز عجیبی اتاقمو  مرتب کردم!خیلی عصبی بودم!

می خواستم بزنم از خونه بیرون اما سرد بود!

دنیا روی خوبی بهم نشون نداده توی موضوع عشقم...

شایدم همیشه همین طوره!اعصابم خیلی ضعیف شده.

اشتهام خیلی کم شده...معده م ناراحته...

اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم فقط می گذره!

همین!می گذره و داره منو به مرگ نزدیک می کنه...

چه آخرتی باشه چه نباشه،چه تناسخی باشه چه نباشه!

چه پوچ باشه چه نه،ما فرصت زیادی نداریم...

پس باید از این هدیه لذت ببریم...

و من سعی می کنم خودمو قوی نگه دارم که بتونم محکم وایسم و از زندگی با

همه ی این سختیاش لذت ببرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 4:3  توسط آلبرتا  | 

سلام به خودم!

نمی دونم اینجا مخاطب خواهم داشت یا نه برام مهم نیست!

می خواستم شرحی از افکار و احساساتم داشته باشم.

مهم نیس کسی بیاد بخونه یا نخونه!

الآن در برهه ای از زندگیم قرار گرفتم که لازمه یه چیزایی رو بنویسم

و دقیقا بگم چه مرگمه!دقیقا از عبارت چه مرگمه استفاده می کنم!

خوب من حس می کنم که پاک گیج و منگ و خل شدم!

نتیجه ی یه داستان عشقیه!

یه داستان عشقی به قول خودم میانه.

چرا میانه؟چون مشکلی بزرگتر از اون دارم و یه عالم مشکلات کوچیکترش.

این بزرگ و میانه و کوچیک همه با هم بدجوری مرتبطن!

من از دسته آدمهایی هستم که زندگی خیلی سخت و پیچیده ای داشتن.

می دونم الآن بیش از ۲ ساعت از نیمه شب گذشته

و من سعی دارم بخوابم حتی با وجود قرص سرماخوردگی کدئین دار نشد!

داشتم کتاب می خوندم.نامه های عاشقانه ی یک پیامبر از جبران خلیل جبران.

سرنوشتش بیشتر منو جلب کرد.

این آدم بارها عاشق شد اما در نهایت به عشقاش نرسید.

چقدر وحشتناکه!آدم جالبی بوده واقعا.این سومین اثرشه که می خونم.نه چهارمه!

اون ۳ تای دیگه در واقع عارفانه ها عاشقانه ها و جاودانه ها بودن که خیلی خوب بودن.

از فروغ و از قسمت تولدی دیگر ۲ تا شعر خوندم که خیلی منو به جنب و جوش در آورد.

و کتاب بی نظیر دنیای سوفی!

نه مبتدی فلسفه نیستم!شایدم باشم.چند ماهه که شروعش کردم!

از خودم در عجبم بابت اینکه مخم خیلی خوب کار کرد که یه دفه

کتاب جدید هاوکینگ رو خیلی توپ زدم زمین!شاید اینجا هم ازش نوشتم!

فردا شاید یه روز خاصو در پیش داشته باشم!روزی که به دی.ته برسم :دی

هه!نخندین بهم!اسم مستعارشه!خیلی دوستش دارم و امیدوارم آخرین

عشق من باشه!دوست دارم فردا ببینمش و آرزو دارم که ازش کلامی بشنوم!

انگار امشب حرفام تمومی نداره!من یه بچه مسلمون بودم!نه از اون ۲ آتیشه ها!

از بچگی یه عالم سوال برام مطرح بود اما همیشه بی جواب گذاشتمش!

حالا توی ۲۰ سالگی در حالی که الآن ۲۰ سال و چند روزمه به همه چیز حتی

خودم و خدام و دنیا شک کردم!

حقیقت چیه؟آیا خدایی وجود داره؟!آیا خدا منشائی داره؟!

نه من کفر نمی گم صرفا برداشتهای منه!

من رشته م فیزیکه.عاشق فیزیک هستم.چند وقته فلسفه می خونم

اما شعر و ادبیات و عرفان رو چند سالیه که دنبال می کنم!

بعضیا طرفدار های پروپا قرص نوشته های من هستن!شاید اینجا هم تعدادیشون

رو گذاشتم!اما شایدم لازم نباشه!من مثلا ناشناسم و نمی خوام معلوم شه که

کیم!اینجا هم چیزهایی رو می ذارم که در دید عموم قرار نمی دم!

نمی دونم اینجوری بیشتر حال می کنم :)

شاید از اینکه مرموز به نظر برسم:)

الآن چشمام داره می سوزه و هوا سرده!نمی خواستم بیام اینجا اما یهو یادش افتادم!

نوشته هامو دیدم فهمیدم چیزای جالبی توش نیس!واسه همین همه رو پاک کردم

و دلم خواست از نو شروع کنم!امیدوارم بتونم نتیجه ی مطالعات خودمو اینجا بذارم

چون حس می کنم یه روز واسه خودم و یه عده ی دیگه باید خیلی جالب باشه!

ساعت۳س و من می خوام ۱۰ صبح پاشم که تا ۱۲ دانشگاه باشم .

واسه اینکه شخص مورد نظرمو ببینم!آدمی که بالاخره شاید معلوم شه

که عاشقه یا یه دروغگوی مذخرف!دلم می خواد بازم بنویسم اما شکست!

بگو چی؟چوب کبریتی که لای پلکام بود :))

یه حکایت از خلیل جبران خوندم...و گریه کردم...هق هق گریه م واسه خودمم

عجیب بود!اما خوشحال شدم که انقدر با احساسم!آدم با احساس با

آدم ضعیف فرق می کنه!من ضعیف نیستم در کل!اما کودک دورنم بدجور زنده س!

امروز پیگیر داروین بودم :) شاید فردا هم پیگیر فروید!

انگار برای کشف حقیقت زمان زیادی رو باید صرف کنم...

اما امیدوارم این حقیقت پیدا شه...

با امید به فردا...شب بخیر:)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 2:45  توسط آلبرتا  |